حكيم ابوالقاسم فردوسى
639
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بسى آفرين كرد فرزند را * مران پاك دامن خردمند را به دو گفت قيصر كه اى ماهروى * گزيدى تو اندر خور خويش شوى همه دوده را سر بر افراختى * برين نيكبختى كه تو ساختى بپرسش به دو گفت زانباز خويش * مگر بر تو پيدا كند راز خويش كه آرام و شهر و نژادش كجاست * بگويد مگر مر ترا گفت راست چنين داد پاسخ كه پرسيدمش * نه بر دامن راستى ديدمش نگويد همى پيش من راز خويش * نهان دارد از هر كس آواز خويش گمانم كه هست از نژاد بزرگ * كه پرخاش جويست و گرد سترگ [ ز هر چش بپرسم نگويد تمام * فرخ زاد گويد كه هستم بنام ] و ز ان جايگه سوى ايوان گذشت * سپهر اندرين نيز چندى بگشت چو گشتاسپ برخاست از بامداد * سر پر خرد سوى قيصر نهاد چو قيصر ورا ديد خامش بماند * بران نامور پيشگاهش نشاند كمر خواست از گنج و انگشترى * يكى نامور افسرى مهترى ببوسيد و پس بر سر او نهاد * ز كار گذشته بسى كرد ياد چنين گفت با هرك بد يادگير * كه بيدار باشيد برنا و پير فرخ زاد را جمله فرمان بريد * ز گفتار و كردار او نگذريد [ از آن آگهى شد بهر كشورى * بهر پادشاهى و هر مهترى ] [ نامهء قيصر به الياس و باژخواستن از او ] بقيصر خزر بود نزديكتر * وزيشان بدش روز تاريك تر بمرز خزر مهتر الياس بود * كه پور جهاندار مهراس بود بالياس قيصر يكى نامه كرد * تو گفتى كه خون بر سر خامه كرد كه چندين بافسوس خوردى خزر * كنون روز آسايش آمد بسر اگر ساو و باژست و گنج گران * گروگان از آن مرز چندى سران و گر نه فرخ زاد چون پيل مست * بيايد كند كشورت را چو دست چو الياس بر خواند آن نامه را * بزهر آب در زد سر خامه را چنين داد پاسخ كه چندين هنر * نبودى بروم اندرون سر بسر اگر من نخواهم همى باژ روم * شما شاد باشيد زان مرز و بوم چنين دل گرفتيد از يك سوار * كه نزد شما يافت او زينهار چنان دان كه او دام آهرمنست * و گر كوه آهن همان يك تنست تو او را بدين جنگ رنجه مكن * كه من بين درازى نمانم سخن سخن چون بميرين و اهرن رسيد * ز الياس و آن دام كو گستريد فرستاده ميرين بقيصر پيام * كه اين اژدها نيست كايد بدام نه گرگست كز چاره بىجان شود * ز آلودن زهر پيچان شود چو الياس در جنگ خشم آورد * جهانجوى را خون به چشم آورد نگه كن كاين سر افراز مرد * ازو چند پيچد بدشت نبرد غمى گشت قيصر ز گفتارشان * چو بشنيد زان گونه بازارشان فرخ زاد را گفت پر مايهاى * همى روم را همچو پيرايهاى